
بخش زیادی از خاطرات کودکی ام را جنگ و حوادث
مربوط به آن اشغال کرده . صحنه ای رو که جنگنده های عراقی آسمان شهر اهواز را سیاه
کرده بودند و من در حیاط خانه ، آنها را بالای سرم می دیدم هیچوقت
فراموش نخواهم کرد ؛ آژیر قرمز ، صدای انفجار ، شکستن شیشه های خونه ، وحشت ، وحشت
و وحشت و پس از رفتن هواپیماها ، گریه و
شیون همسایه ها که به خیابون ریخته بودن ، آخه اونها نمی دونستن کسی از بستگانشون
در شهر مرده یا نه ...
اون روز بچه بودم و نمی فهمیدم فاصله من تا مرگ
به اندازه چکاندن یک ماشه توسط خلبان یکی از اون جنگنده هاست ! اما این روزها از
این می ترسم که مبادا هنوز در عالم بچگی مانده باشم و جنگی در راه باشد و من نبینم ...
در روزهایی که مردم بیشتر دعا می کنند بیایید
دعا کنیم برای صلح ، که از هر خوبی خوبتر است .
خداوند این کشور را از جنگ و دشمن محفوظ دارد.





