امروز عصر صحنه بسیار زیبایی را دیدم که هنوز یادآوری آن مرا مشعوف و خوشحال می کند ، افسوس که دوربین نداشتم .
اینجا می نویسم تا شما نیز لذت ببرید:
سوار تاکسی بودم و از روی یکی از پلهای زاینده رود در حرکت، از دور دیدم در پیاده رو کنار پل ، یکی از این گاری هایی که نون خشک و زباله های قابل بازیافت رو جمع می کنند ایستاده و کمی که جلوتر رفتم دیدم که پیرمرد صاحب گاری با ظاهری که فقر را فریاد می کرد ، نون خشک هایی رو که به سختی و برای کسب درآمدی در حد بخور و نمیر به معنای واقعی جمع کرده بود برای پرنده های مهاجر زاینده رود می ریخت ...
بسیار لذت بردم ، یادآوری آن صحنه اشکم رو درمیاره. آن نان خشک هایی که نصیب پرنده ها می شد ، شاید بخش زیادی از کل دارایی آن مرد باشد !
براستی که بی نیازی از هر ثروتی بهتر است.





